آخرین باری است که در آبگینه مینویسم.
همیشه گفتم و میگویم باز دوست داشتن شرط اول هر رابطه ای است اما کافی نیست
هر دو زجر کشیدیم و نمی توانی انکارش کنی ... که چقدر سخت بود برام
نمیگم خسارت نداشت و هزینه اش را ندادیم میگم چه خوب که بی قربانی تمام شد - البته اگر زنده بمانم - بی قربانی به معنی خلاصی از زندگی ای که نه برای تو معنی داشت و نه من در آن خودم بودم. خب. فکر می کنم برنده تو بودی. تویی که هرگز به من اجازه فکر کردن ندادی. خودت تصمیم به آمدن گرفتی، آمدی دل بستی . به تصمیم خودت ماندی.... و به تصمیم خودت هم رفتی. من هم برات چیزی نبودم جز دخترک خوشگلک بی مغزی که وااااای اگر هوا تاریک بشه و خونه نباشه. که دائم نگران میشدی مبادا بخورنش ... مبادا مبادا مبادا ..... تو هنوز در بند مباداهایی
خب ... قربانی نداشت.به هر حال تصور زندگی با کسی که بهت ایمان نداره مثل خود جهنمه.
امیدوارم قبل از این که سراغ هر دختر دیگه ای بری اول تکلیفت رو با خودت و دنیات مشخص کنی.
این بیماری خورنده ی سوزنده باید درمان بشه عزیزترین. به خاطر خودت و به خاطر زندگیت
من بی تو نمی میرم - شاید فقط کمی زودتر بمیرم. پس حرکت می کنم به سوی مسیری که براش زحمت کشیدم. و می دونی که موفق میشم
آرزوی بهترین ها رو برات داشته و دارم. تو آنقدر خوبی که با رکیک ترین حرف ها هم بد نمی شی. تو اونقدر خوبی که نمی تونی بد باشی. تو لیاقت بهترین ها رو داری - به شرطی که رها کنی خیالات رو
به امید سعادت و سلامت ت
خاحافظ، با عشق و درد
کسی که روزی خانومی تو بود و حالا قلبش نمی تپد درست.
چه ساده لوحانه دوست داشتم چه ابله بودم. دوست داشتن ساده است. همین و بس. اگر دوستش داری باید مال او باشی هر وقت که بخواهد. این هنوز ایین مشرق زمینه. تعلل کنی بی وفایی ....
احمق بودم تعلل کردم دل سپردم و آغوش نگشودم و در عوض گفتم و گفتم و گفتم و سرودم. دخترک ابله بیچاره هنوز نمی دونه در مملکت گل و بلبل تنها مرد حرف می زنه و زن در سکوت مال او میشه. همین و بس ....
خواستم هرچه که شد آبگینه خانه ی خاطراتمان باشه اما او دیگه نمی نویسه اینجا
آبگینه شکسته ان دختر هم مرده .... خیال بانوی آبگینه سراب نمناک پسری بود هرزه گرد!؟ نه اینها توهمه. توجیهه حرفاییه که زد تا خلاص کنه خودشو. به چه قیمتی؟
در دلم جای چیزی می سوزه که نیست
قلبم هنوز درد میکنه شب ها تیر میکشه وقتی به گوشیم نگاه می کنم که این روزها آوایی ازش بلند نمیشه ... و می دونم که اگر تماسی باشه او نیست ....
قلبی که سنگینه هراسی که تمومی نداره به رفتنش آروم نشد فقط جای زخمی کهنه که هربار نگاهش می کنم خون تازه ازش بیرون میزنه .... و بغضی که این روزها لبخند زدن رو برام سخت کرده و تنفسی که به شماهر افتاده.... اینهمه تلاش میکنم در نشان دادن شادی که نیست .... نه شاد نیستم
نگران شم
کاش کاش کاش ....
چقدر احساس خستگی می کنم. چقدر تنهام .... هیچ کس دیگری رو نمیخوام ....
مدتی گذشت ...
آخرین بار اهانت های بدی کرد که راه بازگشتی برایمان نگذاشت - از همه مهمتر به خانواده ام - موجودات نازنینی که به اعتراف خیلی از دوستان آرزوی هر کسی است ...
بگذریم از توهین هایی که به خودم کرد. منی که برای اول بار در زندگیم آغوشم را برای کسی گشودم که حتم داشتم دوستم دارد و دوستش داشتم - آغوش گشودم چون اطمینان داشتم که دوستم دارد و همین ایمان مرا بس بود تا از خیلی مرزها بگذرم ... که هرگز نگذشتیم
از من نجیب تر تو نخواهی یافت ...
من هرگز ان موجود خبیث عشق نشناسی که تصویر کردی نبودم و نخواهم بود هم
مدتی گذشت. نگرانش بودم و خودداری کردم. نگران بودم مبادا دل ریشش به راستی به هرزخانه ها بکشاندش... مردم و زنده شدم و تماس نمی توانستم ....
باور نکردم. این او نبود. او هرگز چنین کاری نمی کند. می دانم. وجودش عزیزتر و بزرگ تر از آن بود که چیزهایی را بگوید ُ اما گفت
آن هم گذشت ... دل ریشم . رنجیده ام
اما هنوز دوستش دارم و جز سلامت و شادمانی برایش نمی خواهم.
و زمانی که باید بگذرد ....
نه این تو نبودی. تظاهر می کردیو. می خواستی مرا برانی. باشد
اما هرگز به خاطر توهین هات نمی بخشمت. هرگز
نشان دادی ضعیف تر ناتوان تر از انی که فکر می کنی و فکر می کردم
هرگز نمی بخشمت
خب سعی می کنم بفهمم ت
سخته خیلی ... اذیتم می کنی
ولی باشه انگار وقتش رسیده غیب بشم تا برای همیشه راحت باشی
من بدم نمی فهمم نفهمیدم هنوز بلد نیستم چطور رفتار کنم هنوز درکش رو ندارم هنوز پر شک م چطور می تونستم با تویی که بزرگی می فهمی خوب هم می فهمی که بزرگی و بزرگواری و عاقلی و لبریز اطمینانی برابری کنم ... یا کنارت باشم. تو اونقدر اطمینان داری که حتی شکستن غرور و معذرت خواهی هم منصرفت نمی کنه.
خب منم که باید نباشم
فقط آرزومند شادی و موفقیت و خوشبختی ت هستم هرکجا که باشی
و سعی می کنم نگرانت نباشم واین بار اگه دل بهونه گرفت ..... خب غیب میشم دیگه. وقتشه
خدا نگهدارت
دیشب خیلی دل تنگ بودم. کتاب جاناتان مزغ دریایی رو یک بار دیگه خوندم. زیباترین هدیه ای که به من دادی
نمی دونم چرا جواب تلفن هام رو نمی دی. می دونم کلافه کننده و غیر قابل تحمل شدم. اما احساسات رو که کنار بگذاریم حق با توس. من هم هدفی دارم و غایت زندگیم هم در پی گیری اون مسیر به دست میاد. حتی اگر به غایتش نرسم حتی اگر بالاترین هزینه ها رو براش بدم مسیر سرنوشتم همونه. تو هم مسیری داری و غایتی. اما نمی فهمم چرا نباید کنار هم باشیم و مثل دو دوست همدیگر رو کمک کنیم
دوست دارم دوست و کنارت باشم. بی التماس بی جز و ناله. اجازه می دی؟
اگر روزی اینها رو خوندی و دلت آروم بود و من رو بخشیده بودی با من تماس بگیر. همیشه از شنیدن صدات خوشحال می شم و همیشه دوستت دارم - فراتر از خواهش تن ، فراتر از حس تملک (کاش یک روز فرق این دو رو بفهمی) یا اگر دوست داشتی اینجا برام پیغامی بگذار که نوای صلح و آرامش بده.
تا آن روز دیگر از من صدایی نخواهی شنید. ...
به نام زندگی
به امید دیدار
(کاش همه ی این حرف ها حقیقت محض بود .... ته همه ی حرف های عقل و منطق یه چیزی ته دلم ه که نمیگذاره بکنم و برم. دل نمی کنم. دلم میگه بمون و بساز ... و بخواه. کاش راهی بود از این بن بست ... کاش راهی بود)
از شعر بدم میاد از شهرت متنفرم از آدم ها بدم میاد از همه ی چیزایی که اونقدر برام جالب بودن که تو رو دور کردند بدم میاد. همه شونو می ریزم دور
حاضرم همه ی زندگیم رو بدم تا یک بار دیگه شروع می کردیم . شهرت و آینده و حساب و کتاب و آشنایان رو می دادم تا یک بار کنار هم بنشینیم و راجع به چیزهای قشنگ حرف بزنیم ... مثل اون روز اولی که با هم غذا خوردیم و تو برای اولین بار برام یه دلستر خریدی و خندیدی و خندیدم و خندیدیم ... دلم برای یک روز خوش با تو خیلی تنگ شد
کاش میشد همه چیز برگرده اول. کاش بدونی چقدر دلتنگتم. کاش بدونی چقدر دوستت دارم. کاش می دونستی چقدر دوستت دارم چقدر همه چیزم شدی کاش کاش کاش
غیر کاش و آه و یه دل شکسته و یه خاطره گندیده چی مونده؟ چرا من ابله اینقدر امیدوارم چرا رها نمی کنم چرا همه ش دعا می کنم همه چیز درست بشه؟
بریدی. برای همیشه بریدی دیگه جواب تلفن هام رو هم نمی دی و این یعنی مزاحمت هستم. یعنی پایان
دلم نمی خواد اذیتت کنم دلم هم نمی خواست خاطره ی به این بدی از من برات بمونه
کاش یه فرصت می دادی یه چیزایی رو به هم ثابت کنیم. ... ثابت کنم که اونقدرها هم بد نیستم. که بلدم دوستت داشته باشم و درست دوست داشته باشم. می تونم جایگاه درستت رو تو زندگیم پیدا کنم. کاش فرصت می دادی خودمخ رو به خودم ثابت کنم. فرصتی ندادی. فرصتم تمام شد
دوری ت خیلی سخته
این بغض دیگه نباید بترکه می مونه و غمباد میشه ....
سردی صدات خنجر به قلبم می زنه هر بار باید تحمل کنم
تو رو برگزیدم به خاطر همه ی چیزهای داشته و نداشته ات. به خاطر بزرگواری هات. به خاطر چیزهایی که راحت نمی شه واژه ای برای بیانش پیدا کرد
حالا که نیستی من فقط صبر می کنم صبر شاید که گذشت زمان همه چیز رو درست کنه. همیشه از انتخاب فرار کردم ... تو گیرم انداختی. حالا دیگه سکه ی مهرت از دلم بیرون نمیره. باید خودم رو برای یه عمر تنهایی آماده کنم. بی تو
نمی تونم ادامه بدم می تونم؟
خدایا
خیلی خسته م بریدم نمی تونم ادامه بدم
هی خوابش رو می بینم هی هی می بینم داره تو فاصله ده قدم از من را ه می ره اما پشتش به منه حرف نمی زنه گاهی می بینم نگاهم می کنه اما دلخوره می رم طرفش اما نزدیک تر نمی شم بعد من می رم و می بینم هنوز هم هست ببه فاصله ده قدم ... گاهی باهام حرف می زنه اما نگاهش همون نگاهه لبخند نمی زنه نمی خنده هی تو خوابمه هی هست هی هست هی هست هی هست ... حالم خیلی بده خیلی بد
فکر نمی کردم باز هم اینجا بنویسم
قرار بود ببرم
خوابش رو دیدم باز .... خوابش رو
چه بد بودم من
چه بی فکر چه بی خیال بودم
نمی خواستم آزارش بدم نمی خواستم
هنوز دوستش دارم
باید از بند مهر تو رها بشم
چیزی کمتر از یک ساعت به تحویل سال نو مونده و من هنوز در بند تو ام
باید بند مهر تو رو ببرم
باید ازت گله مند بودم به خاطر همه ی حرف ها تهمت ها اذیت ها اما حتی یک بار بهت ناسزا نگفتم نه به زبان نه در دل حتی وقتی آتش ناباوری ت وجودم رو می سوزاند
به هر حال گذشت
باید از تو بگذرم به خاطر هردومون
باید از تو ببرم به نام مهر و به نام زندگی
حلال ت می کنم و تو را به ستاره های بی پایان در جذبه آسمان بی کران می سپارم تا هرچه فال تقدیر رقم می زند پیش آید
ترا می بخشم و خودم را هم
به سلامتی و به شادکامی
![]()
دوستت دارم
سخته خیلی سخته بی تو بهت عادت کرده بودم اینقده همیشه بودی که حالا نبودنت مثل یک خلا بزرگ مثل خود مرگه می دونم باور نمی کنی و باور نکردی که دوستت دارم و تنها تو رو دوست دارم باور نکردی و حالا اینجاییم نمی تونم علی نمی تونم سال داره نو ميشه تا چند ساعت ديگه و تو نيستي و مي دونم كه ديگه نمي خواي باشي ... و اونوقت آرزومند تولد دوباره اي براي من يك بار شد بپرسي تو چي ميخواي؟ تو رو ميخواستم تو رو ميخوام . تو نمي خواي ..... اين خيلي سخته
دیشب ساعت ۲ بهت گفتم دوستت دارم
جوابمو ندادی. خب نباید هم میدادی. تو که دیگه دوستم نداری. کاش حداقل می نوشتی «ولی من دوستت ندارم». خب این هم نمیشد ... تو بي حس بي حس بي حسي ... حتي تنفر هم نداري. و هيچ چيز كشنده تر از بي تفاوتي نيست
اما اينها دليل نميشه نگم دوستت دارم تحسينت ميكنم هر روز شبيه تر ميشي به آنيمايي كه ميتونم دوستش داشته باشم. و اين اتفاقي نيست كه هر روز بيفته....
خب حالا يك طرفه شده تو سكوت مي كني و من مينويسم. ديروز گفتي اشكال نداره هرچي دلت ميخواد تو آبگينه بنويس. و من ياد بيمار رو به احتضاری افتادم كه دكتر بهش ميگه ديگه ميتوني هرچي دلت خواست بخوري. آره بابايي .... كار من و تو به اينجا رسيده!
خب من از رفتنت نمي ترسم از بي تفاوتي ت هم گريه نمي كنم. حالا كه فشار بي امان محبت هاي تو كم شده و ديگه با سيل واژه هات نوازشم نمي كني انگار مجالي پيدا كردم براي ابراز محبت به تو. فرصتي كه بتونم در آرامش فكر كنم و بفهمم چقدر دوستت دارم.
عيبي نداره از تحقيرش نميترسم اين رو مجازات سكوت خودم مي دونم حالا رابطه مون كاملا برعكس شده و شايد بتوني من رو درك كني كه اگر چيزهايي رو بهت نمي گفتم براي اين بود كه نمي خواستم پابند مني بشي كه لايقت نيستم. ولي حالا علقهاي در كار نيست، ديگه پابند نيستي آزاد آزادي ... حالا مي تونم صادقانه بهت بگم دوستت دارم و از حس خودم مطمئنم ![]()
چقدر دلم برایت تنگ شده بود، براي آن چشمهاي صبور و آرام و نجيب، براي وقار غرالوارت، براي همه چيزت، براي خانومي گفتنت كه ديگه نمي گي، براي صدات، براي دستهاي مهربانت، براي لطف و محبتت و اينكه صبور مي شيني و طوفان درونت رو خفه مي كني تا من اروم باشم ....
تو خيلي ماهي. دلم نمي خواد بري
![]()
دلم ميخواست چهارشنبه سوري امسال در كنارت باشم ... حيف كه ماجرا طور ديگه اي شد. و من امسال رو هم در خانه تنها مي نشينم ... خوش باشي عزيز دل
خیلی شادم
مثل یه کرکس آزادم
بی تو
از رو بوم شهرت
پرشي خروس وارانه ميزنم تا خیلی دور
دستهام رو به وسعت پرهای زاغچه باز می کنم و آی پرواز .....
چقدر رها شدم چقدر آزاد
چقدر خوبه ولگردی تو هوای بی کسی
نه تعهدی
نه هراس تمشیتی
چه سرخوشم من ....
می شن اشک منم دربیاری...تو عزیزی. وقتی راحت و رها باشی و مثل یه پرنده آزاد باشی منم خیلی
خوشحالم. وقتی فکر می کنم می بینم که خیلی وقتا شده که خیلی بد بودم. آره بد بودم. بد ..بد...پسر
بد...تو خوبی. به خوبی گلای مریمی. دوست دارم شاد باشی. بخندی. نه بخاطر خوشحالی من. بلکه از
سر شوق. از سر رهایی. و خنده ی واقعی. باشه؟
زندگی مان را چون خانه ای برای کسی می سازیم و هنگامی که می توانیم او را سرانجام در آن جا دهیم نمی آید سپس برایمان می میرد و خود زندانی جایی می شویم که تنها برای او بود.
این سرا چه خالی است وقتی تو نباشی